معبرعشق

How to succeed ( چگونه موفق شویم؟)
نویسنده : بهزاد چهارباشیان - ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩
 

PLAN while others are playing

(برنامه ریزی کن وقتی که دیگران مشغول بازی کردند)

STUDY while others are sleeping

(مطالعه کن وقتی که دیگران در خوابند)
 
DECIDE while others are delaying

(تصمیم بگیر وقتی که دیگران مرددند)

PREPARE while others are daydreaming

(خود را آماده کن وقتی که دیگران درخیال پردازیند)

BEGIN while others are procrastinating

(شروع کن وقتی که دیگران در حال تعللند)

WORK while others are wishing

(کار کن وقتی که دیگران در حال دعا کردند)

SAVE while others are wasting

(صرفه جویی کن وقتی که دیگران در حال تلف کردند
LISTEN while others are talking

(گوش کن وقتی که دیگران در حال صحبت کردند)

SMILE while others are frowning

(لبخند بزن وقتی که دیگران خشمگیند)


 
PERSIST while others are quitting

(پافشاری کن وقتی که دیگران در حال رها کردند)


 
comment نظرات ()

 
الفبای زندگی
نویسنده : بهزاد چهارباشیان - ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩
 

 A - 

Accept :
 پذیرا باشید:
 دیگران را همانگونه که هستند بپذیرید ، حتی اگر برایتان مشکل باشد که عقاید ، رفتارها و نظرات آنها را درک کنید.
 
    B -
Break away
:
 خودتان را جدا سازید:
 
 خود را از تمام چیزهایی که مانع رسیدن شما به اهدافتان می شود جدا سازید.
  
 C - 
 Creat
:
 خلق کنید :
  خانواده ای از دوستان و آشنایانتان  تشکیل دهید و با آنها امیدها ، آرزوها ،ناراحتی‌ها و شادی‌هایتان را شریک شوید.


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()

 
تاریخچه پیدایش تخته نرد
نویسنده : بهزاد چهارباشیان - ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩
 

هیچ میدانید تخته نرد چگونه و توسط چه کسی ابداع شد و چه فلسفه زیبا و عبرت آموزی در پس آن نهان است؟

 تخته نرد توسط بزرگمهر ابداع شد.. و اما داستان پیدایش آن:

در زمان پادشاهی انوشیروان خسرو پسر قباد، پادشاه هند «دیورسام بزرگ» برای سنجش خرد و دانایی ایرانیان و اثبات برتری خود شطرنجی را که مهره های آن از زمرد و یاقوت سرخ بود، به همراه هدایایی نفیس به دربار ایران فرستاد و «تخت ریتوس» دانا را نیز گماردهء انجام این کار ساخت. او در نامه‌ای به پادشاه ایران نوشت: «از آنجا که شما شاهنشاه ما هستید، دانایان شما نیز باید از دانایان ما برتر باشند. پس یا روش و شیوهء آنچه را که به نزد شما فرستاده‌ایم (شطرنج) بازگویید و یا پس از این ساو و باج برای ما بفرستید». شاه ایران پس از خواندن نامه چهل روز زمان خواست و هیچ یک از دانایان در این چند روز چاره و روش آن را نیافت، تا اینکه روز چهلم بزرگمهر که جوانترین وزیر انوشیروان بود به پا خاست و گفت:


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()

 
دانشگاه استنفورد
نویسنده : محسن ح - ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩
 

داستان واقعی:

خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند.

منشی فوراً متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامی گفت: «مایل هستیم رییس را ببینیم.»

منشی با بی حوصلگی گفت: «ایشان امروز گرفتارند.»

خانم جواب داد: « ما منتظر خواهیم شد.»

منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند. اما این طور نشد. منشی که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رییس با اوقات تلخی آهی کشید و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اینکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواری دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمی آمد.

خانم به او گفت: «ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم.»

رییس با غیظ گفت :« خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم….»

خانم به سرعت توضیح داد: «آه… نه….  نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم.»

رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است.»

خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟»

شوهرش سر تکان داد. رییس سردرگم بود. آقا و خانمِ “لیلاند استنفورد” بلند شدند و راهی کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد:

دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد.

تن آدمی شریف است به جان آدمیت     

نه همین لباس زیباست نشان آدمیت


 
comment نظرات ()

 
عشقبازی به همین آسانی است!
نویسنده : بهزاد چهارباشیان - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩
 

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کارهموارۀ باران با دشت

برف با قلۀ کوه

رود با ریشۀ بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه‌ای با آهو

برکه‌ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما!


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()

 
فرشته کوچولو
نویسنده : بهزاد چهارباشیان - ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩
 

 Kenadie در سراسر جهان به نام "فرشته کوچولو" لقب گرفته است

 تاریخ تولد Feb.13, 2003

2 lbs, 8 ounces : وزن هنگام تولد

پزشکان از بیان علت اینکه چرا اون اینقدر کوچک بود عاجز بودن و به پدر و مادرش گفتند که اون زنده نمیمونه ولی اون زنده موند...این فرشته کوچک علیرغم انتظار پزشکان به زندگی خودش ادامه داد تا اینکه درهشت ماهگی علت بیماری اون کشف شد. این دختر کوچولو از یک نقص ژنتیکی نادر که فقط امکان به وجود اومدنش در 100 نفر از اعضای دنیا هست رنج میبره.اون قدش بیشتر از 30 اینچ رشد نمیکنه و همچنین وزنش بیشتر از 8 پوند نمیشه.اما از وقتی این بند انگشتی به دنیا اومده پدر و مادرش ناامید نشدند و گفتند که ما از زندگی با اون لذت میبریم.حالا اون 5 سالش شده.راه میره.میدوه.لبخند میزنه و تازه شروع کرده به حرف زدن.ولی مهمتر از اینا اون تونسته احساسی در مردم به وجود بیاره که اون تا حالا موفقیت های بزرگی رو به دست آورده.ممکنه که اون کوچولو باشه ولی هیچکس شک نداره که این دختر کوچولو تاثیر بزرگی روی مردم دنیا گذاشته

برای دیدن عکسهای این کوچولو به سایت زیر وارد شوید:

www.littlekenadie. com

عکسها خود بهترین گویای پذیرش این کودک از طرف خانواده و جامعه ای است که در آن رشد خواهد کرد.



 
comment نظرات ()

 
خراش عشق
نویسنده : بهزاد چهارباشیان - ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩
 

چند سال پیش، در یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش می‌کرد و از شادی کودکش لذت می‌برد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می‌کرد. مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می‌کشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می‌کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: «این زخم‌ها را دوست دارم، اینها خراش‌های عشق مادرم هستند».
*
گاهی مثل یک کودکِ قدرشناس، خراش‌های عشق خداوند را به خودت نشان بده. خواهی دید چقدر دوست داشتنی هستند*

 
comment نظرات ()

 
فراخوان جهت نامگذاری
نویسنده : بهزاد چهارباشیان - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

دوستان عزیز

تعدادی از متخصصین و کارشناسان صنایع و مکانیک تصمیم گرفتند سایتی با محتوای اطلاع رسانی- آموزشی در صنعت خودرو ارائه دهند...

از بازدید کنندگان و علاقمندان درخواست میگردد ظهور این کار منحصر تیمی را با بهترین نامی که پیشنهاد میدهند یاری نمایند...

محتوای سایت عبارتست از:

خبر های داخلی - خبر های خارجی - خبر های ورزشی
بررسی قیمت خودرو در بازار
معرفی تجهیزات جانبی
مقاله
.
.
.

متاسفانه نامی مرتبط ،کوتاه و در عین حال خوش آوا برای سایت مورد نظر یافت نشده است، از دوستانی که این وبلاگ را مشاهده می کنند تقاضا می شود در صورت امکان نظر خود را در همین جا یادداشت نمایند...

  دست اندکاران این سایت به بهترین پیشنهاد  جایزه ای به رسم قدردانی اختصاص داده اند.

 


 
comment نظرات ()